صبحگاهان در هوایی سرد و پاک دانه ای لغزید و افتاد او به خاک
مرغ آمد تا که پیکار آورد دانه را یکجا به منقار آورد
مور آمد تا به دستش آورد دانه بر گیرد به سوراخش برد
در سیاهی های بی پایان دشت کی توان تنها و بی یاور گذشت
هر کجا زور آزمایی در کمین تا که او را در بیابد از زمین
خاک با قلبی پر از احسان وجود دانه را از دست نا اهلان ربود
درد ها را با صبوری چاره کرد سینه اش را بهر او گهواره کرد
دانه تنها بود و هم خشکیده لب قطره ای داد او به کامش روز و شب
در زمستان در هوایی خشک و سرد در بغل بگرفت و او را گرم کرد
دانه را در سینه چون دل پرورید نونهالی گشت و آن منزل درید
صبحگاهی قلب صحرا زنده گشت غنچه ای بشکفت در دامان دشت
غنچه ای زیباتر از هر آنچه هست نو عروسی جام می بگرفته دست
پیرهن بگرفت و زلفش تاب داد شبنمی آورد و تن را آب داد
خاک آمد تا دمی نجوا کند قفل دل را از برایش وا کند
غنچه او را دید و از او رد گرفت دست بالا برد و بر گیسو گرفت
گفت عریانم نمیبینی همی ؟ خاک بر چشمت برو نا محرمی
شان من را همنشینی با تو نیست گفتگو با چون تویی از بهر چیست؟
من گلم با برگهای سرخ رنگ رو سیاهی تو ولی، از زخم سنگ
دختران من را به زلف آویختند هم تو را بر مردگانت ریختند
دوره گردان بر رخم پروانه اند با تو اما کرمها هم خانه اند
من بهر جایی نشینم بو کنند گر نشینی هر کجا جارو کنند
عاشقان من را به بالا می نهند بر سرت ای بی نوا پا می نهند
گل ، تو می دانی از اول بوده پاک من ندیدم پست تر از جنس خاک
پس چه حاصل با تو این گفت و شنود هر کسی آنجا تواند شد که بود
خاک گفتا عاشقی جز درد نیست هر کسی عاشق نباشد مرد نیست
لحظه ای از روی من بنما جدا من نباشم تو کجا مانی به جا
گل بسی چونان تو در صحرا شکفت هیچکس با عاشقش اینسان نگفت
روی زخمی گشته از بیداد سنگ به ز رویی چون تو با هفتاد رنگ
گر طلب کردی زمانی نام پاک پاکتر هر گز نمی یابی ز خاک
با گلاب ای گل وضو نبود سزا از چه رو بر من تیمم شد روا
چند روزی بیشتر عمرت مباد می روی دیگر نمی آیی به یاد
خاک این را گفت و از پیشش برفت با دلی آزرده از نیشش برفت
چند روزی از پی هم چون گذشت کودکی آمد شتابان سوی دشت
غنچه را از بیخ وبن برکند زود ساعتی دیگر به جز نعشی نبود
آن دو برگی هم که او با خویش برد در میان دفترش خشکید و مرد
خاک اما سینه ای بی کینه داشت
دانه ای دیگر نهان در سینه داشت .