|
نبسته ام به کس دل
تقدیم به عزیزترینم
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ؟چون قوی ترین و چیزای دنیا همیشه یکین یکیه ... تو هم یکی همیشه یکی دوستت دارم .
تقدیم به عزیزترینم
وقتی که تنها می شوم با گریه یادت می کنم سخت است میدانم ولی یک روز عادت میکنم در چشم تو یک حادثه رخ داد و دل آزاد شد از زخمی چشمان تو هر شب عیادت می کنم تو یک خدای مطلقی در منطق احساس من کز تو غزل میگویم و نزدت عبادت میکنم دست تمام مردم اینجا پر از دلواپسی ست باور بکن بر خالی دستت حسادت می کنم ...
چی می شد اگر می خوابیدی و در خواب می دیدی که به بهشت رفته ای و در آنجا یک گل زیبا و شگرف را میچیدی . و چه می شد هنگامی که از خواب پا می شدی ، آن گل زیبا و شگرف را در دست داشتی ........
من غریبانه در تجربه ای به اندازه وسعت عمرم بازتاب آیینه هستی را در وجودت دیدم و سراسیمه و چه احساس شگفتی از شوق دیدنت درمن وزید احساس آنچنان آرامشی که در قلمرو بودنت در من وزید وخوشبختم کرد خوابی که برای یک لحظه بی ابتدا و بی انتها در حریم محبت بی پایانت مرا به کام کشید خواب خوشبختی بود من با تو در حلقه درویشان خود را سرمست یافتم و باتو در خلسه ای از هاله شیرین عشق حیران شدم حیران آن لحظه دیدار هیچ لبخندی به قیمت سالها تا کنون چشمه چشمانم را پر از اشک شوق نکرده بود پس من با تو خوشبختم قسم به همهمه انبوه برگها در پاییز یک خیابان ساده بی انتها و قسم به زمزمه پر شور باران در یک غروب تابستان که من تمامی شوق به دیدن گل و ذوق چندین آنرا از تو در مکتب عشق آموختم من باران را ، با تو بودن دیدم و به آسمان آبی نگاه کردم ودر برف دویدم و شعر خواندم دادم به سکوت با معنایت که به من میگفت حرفی از دفتر عشق ...
هواي حوصله ام ابريست ابري ابري دلم گرفته دارم مي ترکم غمباد گرفتم .چقدر دلم مي خواست نبودم ، دلم مي خواد داد بزنم اينقدر دادبزنم که دنيا روي سرم خراب شه .امروز خيلي روز بدي بود ، بهتره بگم شب بدي بود ، گريه امونم نميده ديگه نميتونم بنويسم مخم هنگ کرده . سر نهاد و خواب بردش ، خواب ديد کآمدش از حق ندا جانش شنيد ! آن ندايي که اصل هر بانک و نواست ، خود ندا آنست و اين باقي صدا است ترک و کرد و پارسي گو و عرب فهم گرده اون نگاه ، بي گوش و لب خود چه جاي ترک و تاجيک است و زنگ فهم کرد است آن ندا را چوب و سنگ......*
پی هر دیدن تو یاد گلهای اقاقی زمان می افتم که نرو ئیده خزان می گردند مثل روئیدن هیچ در کف روشن دریای وجود مثل لرزیدن موج روی شنهای بیابان و سراب یاد جشن پری دریایی در پی دیدن تو می رسم من به گهر های کمال و در اندیشه آنم که تو با من باشی پی هر دیدن تو گل قاصد به صنوبر میگفت : دم غنیمت شمر ای دوست نمی باید خفت نتوانم دیگر من به تو دل بستم تار و پودی است به تو پیوستم جسم من شاخ بلوطی سرسخت می توانی بتراشی ببری یا بسازی تو از آن تنگ پر از خاطره ای یا بسوزانی و شمعش سازی یا بیاویزی از ایوان بلند تندیس گر نخواهی که رهایم سازی پشت انبوه درختان تنها بی تو تابش ماه نتوانم دیگر بی تو در راه رها نتوانم دیگر ..
دلم گرفته است
مینویسم به شب تار قسم به دل رفته ز دست تن بیمار قسم می نویسم که قسم برغم تنهایی من می روم کوه به کوه میروم شهر به شهر بر غمی دارم دست زآنچه در فکر من است و همین خواهم بود ...
صبحگاهان در هوایی سرد و پاک دانه ای لغزید و افتاد او به خاک مرغ آمد تا که پیکار آورد دانه را یکجا به منقار آورد مور آمد تا به دستش آورد دانه بر گیرد به سوراخش برد در سیاهی های بی پایان دشت کی توان تنها و بی یاور گذشت هر کجا زور آزمایی در کمین تا که او را در بیابد از زمین خاک با قلبی پر از احسان وجود دانه را از دست نا اهلان ربود درد ها را با صبوری چاره کرد سینه اش را بهر او گهواره کرد دانه تنها بود و هم خشکیده لب قطره ای داد او به کامش روز و شب در زمستان در هوایی خشک و سرد در بغل بگرفت و او را گرم کرد دانه را در سینه چون دل پرورید نونهالی گشت و آن منزل درید صبحگاهی قلب صحرا زنده گشت غنچه ای بشکفت در دامان دشت غنچه ای زیباتر از هر آنچه هست نو عروسی جام می بگرفته دست پیرهن بگرفت و زلفش تاب داد شبنمی آورد و تن را آب داد خاک آمد تا دمی نجوا کند قفل دل را از برایش وا کند غنچه او را دید و از او رد گرفت دست بالا برد و بر گیسو گرفت گفت عریانم نمیبینی همی ؟ خاک بر چشمت برو نا محرمی شان من را همنشینی با تو نیست گفتگو با چون تویی از بهر چیست؟ من گلم با برگهای سرخ رنگ رو سیاهی تو ولی، از زخم سنگ دختران من را به زلف آویختند هم تو را بر مردگانت ریختند دوره گردان بر رخم پروانه اند با تو اما کرمها هم خانه اند من بهر جایی نشینم بو کنند گر نشینی هر کجا جارو کنند عاشقان من را به بالا می نهند بر سرت ای بی نوا پا می نهند گل ، تو می دانی از اول بوده پاک من ندیدم پست تر از جنس خاک پس چه حاصل با تو این گفت و شنود هر کسی آنجا تواند شد که بود خاک گفتا عاشقی جز درد نیست هر کسی عاشق نباشد مرد نیست لحظه ای از روی من بنما جدا من نباشم تو کجا مانی به جا گل بسی چونان تو در صحرا شکفت هیچکس با عاشقش اینسان نگفت روی زخمی گشته از بیداد سنگ به ز رویی چون تو با هفتاد رنگ گر طلب کردی زمانی نام پاک پاکتر هر گز نمی یابی ز خاک با گلاب ای گل وضو نبود سزا از چه رو بر من تیمم شد روا چند روزی بیشتر عمرت مباد می روی دیگر نمی آیی به یاد خاک این را گفت و از پیشش برفت با دلی آزرده از نیشش برفت چند روزی از پی هم چون گذشت کودکی آمد شتابان سوی دشت غنچه را از بیخ وبن برکند زود ساعتی دیگر به جز نعشی نبود آن دو برگی هم که او با خویش برد در میان دفترش خشکید و مرد خاک اما سینه ای بی کینه داشت دانه ای دیگر نهان در سینه داشت .
|
About![]()
می چکد امشب سقف تنهایم
هفته دوم بهمن 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 Links
رقص موج فاطیما جونی |